جمعه , ۹ آبان ۱۳۹۹

نگاهبان حافظ

حافظ شیرازی

اگر آن ترک  شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

 

 

صائب تبریزی

اگر آن ترک شیرازی  به دست آرد  دل ما را
بــه خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را

 

 

شهریار تبریزی

اگر آن ترک  شیرازی  به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تمام  روح و اجزا را
هر آنکس چـیز می بخشد بـه سان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سـر و دسـت و تـن و پا را به خاک گور  می بخشند
نه بر آن ترک شـیرازی که برده  جمله دلها را

 

 

رند تبریزی

اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را

بهایش هم بباید او ببخشد کل دنیا را
مـگر من مغز خر خوردم در این آشفته بازاری

که او دل را به دست آرد ببخشم من بخارا را ؟
نه چون صائب ببخشم من سر و دست و تن و پا را

و نه چون شهریارانم ببخشم روح و اجزا را
که ایـن دل در وجود ما خدا داند که می ارزد

هزاران ترک شیـراز و هزاران عشق زیبا را
ولی گر ترک شیرازی دهد دل را به دست ما

در آن دم نیز شاید ما ببخشیمش بخارا را
که ما ترکیم و تبریزی نه شیرازی شود چون ما

به تبریزی همه بخشند  سمرقند و بخارا را

 

 

 

 

اگر شهریار این عالم غیر از «همای رحمت» هیچ نسروده بود کافی بود تا نامش همواره در تاریخ جهان، ماندگار شود و عشوه­گری­اش نزد دوست، کامل..

کیست که نداند بزرگ مرد تبریز، شهریار شهریاران چه جایگاه رفیعی در عالم ادب دارد؟

 

و صائب بزرگ را

کیست که نشناسد؟

آنان که با شعر پارسی اندک آشنایی دارند دانند که سه عزیز تبریزی در مناظره­ای تاریخی به بزرگ مرد بی­بدیل تاریخ ادبیات جهان، همان که حافظ تمام غزلیات عاشقانه است، پاسخی داده­اند در خور… بهانه­ای برای دلبری بر حافظ..

بنده چندی بود در پی آن بودم که…. شاید چهارم باشم بر دلبری از حافظ … لیکن چون قلم به دست گرفتم گویی که سایه­ای کم رنگ در حفظ حافظ، کلک به دست گرفت و …

 

نگاهبان حافظ!

که جرأت کرده بر حافظ شود سعدی و مولانا؟

مگر فردوسی است آن کس که جانبخش است او؟ جانا؟

مگر یک شمس تبریزی بتابد بر سر حافظ

که گیرد سایه نورش به ابروی کمان، حافظ

اگر آن ترک  شیرازی به دست آرد دل او را

به خال هندویش بخشد سمرقند و بخارا را

تو ای صائب کنون بنشین و خامُش باش

در این مستانه زهد خود، بیا یک دم تو باهُش باش

تو ای صائب نگه دار این سر و دست و تن و پا را

که فعلا راه در پیش است سمرقند و بخارا را

چو پیمودی همه منزل بدیدی شمس در دل

سپس لب وا کن و بگشا سخن از پا و از سر، گِل

کنون حافظ به حق بخشیده از مالش

نفهمی سِرّ، نیی عارف تو بر حالش

سمرقند و بخارا و ری و کرمان

اسیر زلف حافظ بود بعد از آن

کنون گر حافظ از بخشش زند لافی

بداند او که دلبرهاست اینجا وِرا وافی

عجب از شهریارانم زده مردانگی را لاف

ز تو شاید هُمایی مانده بر آن قله­های قاف؟

سمرقند و بخارا نیست آب و خاک ای دوست

که آن مصداقی از هستی و روح جانفزای اوست

سمرقند و بخارای وجود حافظ است دنیا

نه گورستان دستان و سر و اجزای این تن ها

در این آشفته بازاری که تُرکت برده سودت را

ببخشایش سمرقند و بخارای وجودت را

اگر رندانه دل داری، تو از رندی حافظ دان!

وگرنه می­شوم کِلک و همیشه از تو حافظ­بان

تابش­ پور

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شدخانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*