پنجشنبه , ۲۰ مرداد ۱۴۰۱

نثر

غروب

دلتنگ در انتظار رسيدن غروبي ديگر در گوشه باغ، كنار سپيداري بلند نشسته بودم. نفسم آنقدر به كندي مي آمد كه حالي بود باز ايستد. قرمز و نارنجي ته آسمان كه خورشيد سرخ را در سینه ي وسيع سينه خود جاي داده… بیشتر بخوانید »

آرزو

دلتنگ در انتظار رسيدن غروبي ديگر در گوشه باغ، كنار سپيداري بلند نشسته بودم. نفسم آنقدر به كندي مي آمد كه حالي بود باز ايستد. قرمز و نارنجي ته آسمان كه خورشيد سرخ را در سینه ي وسيع سينه خود جاي داده بود، چه زيبا و متين از روشنايي روز كه به حسرت و دلتنگي سپري شده بود، خداحافظي مي ... بیشتر بخوانید »

دیدار

وقتی درب را باز کردی و در هنگام ورود دیدم که نگاهت بر زمین است و سیاهی چشمانت در پس مژگان بلند و کمانی است از ته دل آرزو کردم کاش به جای سنگ فرش آستان در باشم تا وسعت نگاهت آسمانم باشدو قدم های گام هایت سرم. چه سنگینی روح بخشی! وقتی برق نگاهت آتش در خرمن انداخته ی ... بیشتر بخوانید »

آدم ها مثل کتاب نیستند!

آخرهای یک شب، چند روز قبل، دوستی، بی تفکر برایم یک پیام فرستاد نقل از دیگری: «آدمها مثل کتابند! از روی بعضیها بایدمشق نوشت و آموخت از روی بعضیها بایدجریمه نوشت و عبرت گرفت بعضیها را بایدنخوانده کنارگذاشت و بعضیها را باید چندبار خواند تا معنیشان را فهمید» فی البداهه برایش نوستم: آدمها مثل کتاب نیستند، آدمها فهرست ندارند، آدمها ... بیشتر بخوانید »

سیاه شب

مِیِ تلخي كه تلخی ها مي شود شيرين از خمار تو سياه شب ها ز شور عشق مي شود رنگين از نگار تو چو مجنونم من اگر باشم لیلی و باشم در کنار تو ز تو دورم از چه رو هر دم می سرایم من در جوار تو کنم تازه یک نفس شاید از سرِ مستی در هوای تو رسم ... بیشتر بخوانید »

بداهه

جوانمردی نگر از یک زن پیر بزودی می شود ناگاه چون دیر ببین تو مادرت را یک دل سیر همانکه بوده پشتت چون یکی شیر مضاعف می شود گرمای آتش از آن صدق درون و ذات پاکش بیشتر بخوانید »

شغل بدرد نخور روابط عمومی!

اصلا یادم نمی آید که اولین باری که عبارت فخیمه روابط عمومی را شنیدم کی بود و کجا! فقط میدانم که تا مدتها معنی اش را نمی دانستم. آن اولها خیال می کردم که خوب حتما دو نوع روابط داریم یکی خصوصی و یکی عمومی. و فکر می کردم که این روابط عمومی مهمتر است از خصوصی و به همین ... بیشتر بخوانید »

مریم که بود…؟

نمیدانم چرا وقتی پلاسکو سوخت خیلی ها شاعر شدند، شاعرها شعر گفتند.. مگر این شاعرها مریم را نمی شناسند؟ مگر شاعرها دانشمندانشان را نمیشناسند؟ باید حتما دود کند چیزی که میسوزد تا توی شاعر حس کنی سوختنش را؟ شاعر من نترس از تمجید بزرگانی که تاریخ را می سازند. هرچند آتش نشانان باز نمیگردند، ولی پلاسکو ساخته خواهد شد… و ... بیشتر بخوانید »

در متن زیر چه کلمه ای توجه شما را جلب می کند؟

دلتنگ در انتظار رسيدن غروبي ديگر در گوشه باغ، كنار سپيداري بلند نشسته بودم. نفسم آنقدر به كندي مي آمد كه حالي بود باز ايستد. قرمز و نارنجي ته آسمان كه خورشيد سرخ را در پونه ي وسيع سينه خود جاي داده بود، چه زيبا و متين از روشنايي روز كه به حسرت و دلتنگي سپري شده بود، خداحافظي مي ... بیشتر بخوانید »

عشق یعنی ..

عشق یعنی ..   عشق یعنی اتصال آسمانی با زمین عشق یعنی کندن دل از زمین   عشق یعنی ماندنت در خاطره بهر مهر و مهربانی در کمین   عشق یعنی بودنت بی بودنت با یکی میزان جنت همنشین   عشق یعنی سردی امواج قهر از نگاه نیمه شب ها اتشین   عشق یعنی شک و شبهه در ریا رفتنت ... بیشتر بخوانید »